اين مطلب برگرفته از وبلاگ http://www.gurab.blogfa.com
" بعضیها چیزی خلق نمیکنند، بلکه مشی
زندگیشان، خود، اثری به تمامی خلاقانه و هنری است و نیازی به بروز و ثبت افکار و
احساسشان ندارند. آن کسی که باید درکشان کند، درکشان میکند و از لابهلای
رفتار و گفتار و انفاسشان، هر آنچه که باید درمییابد و بهره میبرد. وقتی هم که
نبودند، خاطرهای به شدت اسطورهای ازشان باقی میماند.
همه چیز در دایرهی حضور انسان اتفاق میافتاد
و مخلوقات بشر واسطههایی هستند که ردپای خالقشان را فراتر از این دایره میبرند
و جز اینکه چهرهی واقعی او را مخدوش کنند و سوءتفاهم بزایند، فایدهای ندارند.
زندگی یکی است، و اثری هم که از
آن برآید یکی است. هیچ اثری هم به اندازهی زندگی نمیتواند بیانگر تمامی احساسات
و تفکرات آدم باشد. "
مصطفي خلجي
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 9:52  توسط ماریا
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 11:18  توسط ماریا
دل کَندن ... دل بستن
می خواهی تو را دوست
بدارم ؟
می خواهی قلبم را به تو
بدهم ؟
و احساسم را ؟
و بعد از شاید سالها
بخواهم دوباره عشق بورزم
این همان قلب یخ زده من
است
می خواهی ازان تو باشد ؟
چگونه دل بر کنم از
دلتنگی هایم ؟
چگونه از خاطره ها دل
ببرم ؟
چطور باور کنم عشق را ؟
چه رنج سنگینی است
و شانه های نحیفم طاقت
این رنج را ندارد
دل کَندن از خاطره ها و
دل بستن به ...
+ نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 21:48  توسط ماریا
خرم آن روز کزین منزل ویران بروم راحت جان طلبم و زپی جانان بروم گرچه دانم که به جایی نبرد راه غریب من به بوی سر آن زلف پریشان بروم چون صبا با دل بیمار و تن بی طاقت به هوا داری آن سرو خرامان بروم دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت رخت بر بندم و تا ملک سلیمان بروم